سلام
به داغی تابستانه های کویر.
اول: همیشه تصنیف سرایی و ترانه سرایی یکی از دغدغه ها و
علاقه های نابم بوده است ودر این چند سال با عشق به آن پرداخته ام.
یکی ازاین نوع کارها تصنیفیست به نام مشرق مطلق که به تازگی در
آلبوم قلندروار با صدای ماندگار استاد علیرضا افتخاری و به آهنگ
سازی هنرمند شاخص کشور، جناب عماد توحیدی کرمانی منتشر شده
است.با توجه به فضای بسیار انرژیک،متفاوت وزیبای این آلبوم
شنیدن آن ...

دوم: به رسم همیشگی خوب است چند شعردیگربیاورم. چهاررباعی
تازه(با اجازه ی سید علی میر افضلی عزیز) ویک غزل از مجموعه
شعر"یکشنبه صبح"پیشکش و منتظر نظر و راهنمایی دوستان:
از روی زمین دل مرا بردارید
ها، پیکر قاتل مرا بردارید
من راهی کوچه های بی پایانم
دیوار مقابل مرا بردارید
دنبال پرو بال خودم می گردم
بر محور احوال خودم می گردم
چون عقربه، خط مستقیمم، اما
در دایره دنبال خودم می گردم
در سینه، مسیر آه را می بندند
زنجیر گرفته، ماه را می بندند
از شاخ درخت ها قفس روییدست
بر بال پرنده راه را می بندند
چشمش همه روز،ترک تازی می کرد
شب نیمه خمار، دلنوازی می کرد
یک روز به چشمه رفت، مردم گفتند
دریا سرچشمه آب بازی می کرد
غزل:
خدای خسته نگاهی به خانه اش انداخت
سپس نشست و شنل را به شانه اش انداخت
به آسمان زد و با دست ماه را برداشت
ودر سیاهی حوض شبانه اش انداخت
وماه در کف آن حوض ماند و ماهی شد
خدا نظر به شب شاعرانه اش انداخت
شنل به شانه و مشعل به دست، مثل شبح
پرید وجوجه ی شب را به لانه اش انداخت
و دختری که به آهنگ کوچه می رقصید
مرا به یاد نخستین ترانه اش انداخت
خدا رسید و مرا دید وبعد با لبخند
مرا گرفت وبه زندان خانه اش انداخت
"زرو" کنار خیابان خوان هفتم مرد
خدا رسید و شنل را به شانه اش انداخت...
این غزل به خاطرمحبت زلال هنرمند بزرگ ، نقاش و گرافیست خلاق
جناب محمد رضا هاشمی نژاد که همیشه لطف طراحی جلد مجموعه
هایم را نصیب می کند، به ایشان تقدیم شده است.
روشنی...
با درود و سلامی بارانی کویری به دوستان، شاعران ومخاطبان عزیز
گفتم بد نیست حال که باید به روز باشم، دوباره شعرهایی
برای دریافت نظر ارزشمند دوستان بگسترانم.(دام نیست)
باری پیش تر ازاین غزل بگویم کتاب"سمفونی باران" شامل
منتخب غزل شاعران کرمان با کوشش و گرد آوری همشهری خوب
وشاعرعزیزجناب سعید رضا غلامی وتوسط نشر مرکز کرمان شناسی
به بازار شعر و کتاب عرضه شد.
اما غزلی تازه...
(1)
عجیب نیست عزیزم که پشت پنجره گاهی
تمام شهر بسوزد زبرق نیم نگاهی
تو کوچ کرده ی رنجی چه روزهای شباشب
که راه منتظرتو نشسته بر سر راهی
من و تو را چه به چشمه؟ قرار نیست بخشکیم
بیا به خانه ی دریا بیاوریم پناهی
ازاین بهشت موازی دلم گرفت شگفتا
چه سالهاست که دیگر نمی کنیم گناهی
شبی که چشم تو لغزان غروب کرد درآن مه
به بخت گمشده گفتم چه آفتاب سیاهی
نه ارمغان صبایی نه سرزمین شگفتی
نه گلشنای نسیمی نه روشنای پگاهی
تمام روشنی آن شب به باتلاق فروشد
ستاره ها همه خونین که بر نیامده ماهی
اگر چه نیستی اما تو می توانی عزیزم
مرا بساز به اشکی مرا بسوز به آهی
بگو که زیره به کرمان بیاورند ازاین پس
که دیگر از تو چه پنهان نرست هیچ گیاهی
نه با طنین تو شادم نه هم ترانه ی بادم
که از فلات غرورم نه کوه ماند و نه کاهی