سلام
سه شعر :۱- غزل مثنوی پیشکش به آستان مولا علی، که با این روزها و شبهای
شریف مناسبت دارد و دوستی به نام فرزاد از اراک هم درخواست فرموده بودند.
۲ - یک کار سپید۳- غزل مشرق مطلق که بر اساس ملودی عماد توحیدی عزیز
سروده و در آلبوم قلندروار باصدای ماندگار علیرضا افتخاری اجرا شده است.این اثر
با یاد پیامبر رحمت(ص)شکل گرفته است. این هم جهت اطاعت پیشنهاد پوریای
محمودی، پسر برومند سهیل محمودی.
۱-
کهكشان تكيه به تنهايي مولا دارد
باز روي لب اين پنجره ها نامِ كسي ست
شب شد و كوفه به رقص آمده ي گامِ كسي ست
كوچه ها با دِم او شانه به گيسو زده اند
نخل ها پيش نگاهش همه زانو زده اند
سايه ي كيست كه در كوچه به راه افتاده ست؟
كه چنين عكس رخش در رخ ماه افتاده ست
شهر، انبانِ غريبي ست كه بردوشِ علي(ع) ست
شب، همان روشنِ روز است كه خاموشِ علي ست
او كه با خاك و شب و فاصله سازش مي كرد
آب را با نفسِ خويش نوازش مي كرد
واي اگر سايه ي او از سرشب كم مي شد
چاه تبديل به حلقوم جهنّم مي شد
كه بهشت آخته و عاشق و مجذوب علي ست
باغ فردوس، همان پنجره ي رو به علي ست
مثل مجنون كه دلش غربت ليلا دارد
كهكشان تكيه به تنهايي مولا دارد
سرﱢ تنهايي او برجگر كوه نشست
كوه ناليد و به درياچه ي اندوه نشست
سرﱢ تنهايي مولا به زمين گفته نشد
وعلي(ع) خواست كه اين دُرّ گران سفته نشد
مَردي و مِهر كه هر شب به سبو مي ريزد
آبشاري ست كه از شانه ي او مي ريزد
يا علي! خنده ي لطفي كه گرفتار توام
من يتيمم كه در اين شهر خريدار توام
من زخورشيد نگاه تو شبي مي خواهم
زسر شاخه ي دستت، رطبي مي خواهم
لطف كن تا بخورم گوشه اي از نان تو را
تا بخوانم غزل پينه ي دستان تو را
آسمان خوشه ي زردي ست، تو مي داني و بس
و زمين كوفه ي سردي ست، تو مي داني وبس
مردمان پاي از اين دايره خارج دارند
و به پيشاني خود نقش خوارج دارند
شادي از بستر صفّين، غمين مي آيد
بوي غارت زسراپاي زمين مي آيد
زلف اصحاب جمل، باز كه درهم شده است
ذوالفقار از غم اينان كمرش خم شده است
صبر كرديم و نشستيم و به راه افتاديم
يا علي(ع)، نيم نگاهي كه به چاه افتاديم
چاه آن است كه دلبسته ي زانوي تو بود
«دوش در حلقه ي ما قصّه ي گيسوي تو بود»
چاه مي خواست بداند غم پنهان تو را
ماه مي خواست ببيند شب چشمان تو را
كودكان خلفِ كوچه شبانگه ديدند
شادي سوخته بر گوشه ي انبان تو را
گرچه مهمان تو شمشير به دريا زده بود
شير دادند به فرمان تو مهمان تو را
«دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند»
در ميخانه ي گيسوي پريشان تو را
يا علي(ع) خنده ي لطفي كه بگيرم امشب
با همين دست، مگر گوشه ي دامان تو را
۲-
بر پیشانی پاییز
زمستان بی باران ورق می خورد
روزهای همیشه مثل همیشه
امروز چندم است؟
تا بوده از این روزها
روز پیدایش انسان
روز خون
روز مهربانی غار با آدمی
روز آغاز جنگ جهانی
روز قتل امیرکبیر
روز «یازده سپتامبر»
روز دیدن تو
این همه روز و روز و روز ....
که هر یک بر شانهی شبی سوراند
امّا امروز
روز پاییزی خاطره انگیزی می تواند باشد
خاطره اش می تواند لم بدهد در دفتر خاطرات
و به یاد بماند
تا یازده زمستان دیگر
هر بهار ورق بخورد
امّا همین امروز
می تواند
روزی بی تفاوت، بی رمق، بی نگاه، بی همیشه
از رخوت رختخواب برخاستن
و درد انسان معاصر در شقیقه ات ....
¨
تا غروب، روز را بر شانه کشیدن
تا خلوت خانه
و گهوارهی شب های پاییز
منتظر تولّد نوزادی دیگر
از همین پاییزی روزها
۳-
مشرق مطلق
مي رسد از كوچه ي شب بانگ خموشان
هروله وهلهله ي، كوزه به دوشان
اين همه تصوير تويي، در شب روشن
تا كه ببينند، تو را آينه پوشان
حلقه ي گل حلقه ي دف، حلقه ي گيسو
حلقه به حلقه ست، شب حلقه به گوشان
دامنه ي عشق تو، چون دامن دريا
آمدنم سوي تو چون رود خروشان
از دم تو زنده شود، هستي عيسي
آب بقا را ز لبت شعله بنوشان
با خطِ مي بر در و ديوار نوشتند
چشمه تو و حادثه ي كوزه بدوشان
من اگر آن مغربي ام، مشرق مطلق!
جان مرا جامه ای از نور بپوشان
کیستی ای بر همگان سر سرآمد
کز همه جا می شنوم نام محمد(ص)